ماتیلدا دخترک کتابخوان

ماتیلدا دخترک کتابخوان

ماتیلدا عنوان داستانی است از رولد دال که در آن کتابخوانیِ ماتیلدا او را به فردی شگفت‌انگیز و جالب توجه تبدیل می‌کند. این داستان برای گروه‌های سنی ج و د نوشته شده است. در این داستان از خواندن به عنوان عملی رهایی‌بخش یاد شده است که ماتیلدا به واسطه آن از آسیب و گزند خانواده‌‌اش که با او بسیار  نامهربان هستند، آسوده می‌شود. بخشی از فصل اول این اثر را  با عنوان کتابخوان در زیر می خوانیم:

کتابخوان

هنگامی که ماتیلدا سه ساله شد، خودش یاد گرفت که روزنامه و مجله‌هایی را که در همه جای خانه پخش و پلا بود بخواند. در چهار سالگی می‌توانست با سرعت و به راحتی بخواند و طبیعتاً در آرزوی خواندن کتاب بود …
ماتیلدا گفت: پدر فکر میکنی بتوانی برایم کتاب بخری؟
پدر گفت: کتاب؟ این کتاب کوفتی را برای چه می‌خواهی؟
– می‌خواهم بخوانم پدر.
– مگر تلویزیون چه اشکالی دارد؟ یک تلویزیون قشنگ دوازده اینچی داریم، آن وقت از من کتاب می‌خواهی! داری لوس می‌شوی دختر!

همان بعداظهری که پدر ماتیلدا با خریدن کتاب برای او مخالفت کرد، او تنهایی به طرف کتابخانه عمومی دهکده (۱) به راه افتاد. وقتی به آنجا رسید، خود را به خانم فلپس، مسئول کتابخانه، معرفی کرد.
ماتیلدا از او پرسید که آیا اجازه دارد مدتی در آنجا بنشیند و کتاب بخواند. خانم فلپس، از ورود دختر کوچولویی که بزرگتری همراهش نبود کمی جا خورد، با این همه به او خوش آمد گفت (۲).
ماتیلدا پرسید: ممکن است قسمت کتاب‌های کودکان را نشانم دهید؟
خانم فلپس به او گفت: آنجا، روی ردیفهای پایین(۳)، می خواهی کمکت کنم و کتابی برایت پیدا کنم که عکس‌های زیادی داشته باشد.
ماتیلدا گفت: نه متشکرم، فکر کنم از عهده‌اش بتوانم بربیایم (۴).

از خانه تا کتابخانه ده دقیقه راه بود (۵) و به این ترتیب می‌توانست دو ساعت تمام به تنهایی در گوشه‌ای خلوت و ساکت بنشیند و با اشتیاق کتاب‌ها را یکی بعد از دیگری بخواند. وقتی تمام کتاب‌های کودکان را خواند، شروع به جستجوی کتاب‌های دیگر کرد.
خانم فلپس که در این چند هفته او را با تحسین نگاه می‌کرد، از پشت میزش برخاست و به طرف او آمد و پرسید: ماتیلدا کمک می‌خواهی؟

ماتیلدا گفت: دلم می‌خواهد یک کتاب واقعاً خوب بخوانم که بزرگترها می‌خوانند، یک کتاب معروف. اما اسم هیچ کتابی را نمیدانم.
خانم فلپس مدت زیادی به ردیف کتابها نگاه کرد. خودش هم نمی‌دانست  چه کتابی بیرون بیاورد. او از خود می‌پرسید که چطور می‌توان به بچه‌ا‌ی چهار ساله یک کتاب خوب بزرگسال انتخاب کرد؟ (۶)
ابتدا به این فکر افتاد که یک کتاب رمانتیک نوجوانان که مخصوص دختر مدرسه‌ای‌های پانزده ساله نوشته می‌شود انتخاب کند، اما به دلایلی به طور غریزی از کنار آن ردیف گذشت و بالاخره  گفت: این کتاب را امتحان کن. هم خیلی معروف است و هم خیلی خوب. اگر دیدی داستان خیلی طولانی است به من بگو تا کتاب کوچک تر و آسان‌تری برایت پیدا کنم.
ماتیلدا روی جلد کتاب را خواند: آرزوهای بزرگ، اثر چارلز دیکنز.
و گفت: خیلی دلم می‌خواهد آن را بخوانم.
خانم فلپس به خود گفت: حتما دیوانه شده‌ام، اما به ماتیلدا گفت: البته که می‌توانی آن را بخوانی؟ (۷)
تا چند روز، خانم فلپس به سختی می‌توانست نگاهش را از دخترک برگیرد که ساعت‌ها روی صندلی راحتی (۸) در دورترین نقطه کتابخانه با کتابی روی زانویش می‌نشست. لازم بود که کتاب را روی زانوانش بگذارد، زیرا کتاب سنگین بود و او نمی‌توانست آن را در دست نگه دارد و به همین خاطر مجبور می‌شد برای خواندن کتاب به جلو خم شود. واقعا منظره عجیبی بود. این دختر کوچولوی مو مشکی در حالی پاهایش به زمین نمیرسید آنجا می‌نشست و غرق در ماجرای شگفت‌انگیز پیپ و خانم هاویشام پیر در خانه تارگرفته‌اش و محو افسون جادوی دیکنز، این قصه‌گوی بزرگ می‌شد که در قالب کلمات به هم بافته شده بود.
تنها حرکتی که از این کتابخوان دیده می‌شد این بود که هر از گاهی دستش را بالا می‌برد و صفحه‌ای از کتاب را ورق می‌زد. خانم فلپس همیشه از این اینکه زمانی می‌رسید که باید به طرف ماتیلدا می‌رفت و ساعت پایان کار کتابخانه را به او اطلاع میداد، احساس ناراحتی می‌کرد.
در اولین هفته ملاقات ماتیلدا و خانم فلپس، او از ماتیلدا پرسید: آیا هر روز مادرت تو را به کتابخانه می‌آورد و می‌برد؟ (۹)
ماتیلدا جواب داد: مادرم هر روز بعدازظهر برای بازی بینگو به آیلزبری می‌رود. او نمی‌داند من اینجا می‌آیم.
خانم فلپس گفت: ولی این کار درست نیست. فکر می‌کنم بهتر است از او اجازه بگیری. (۱۰)
ماتیلدا گفت: ترجیح می‌دهم این کار را نکنم. او از کتاب خواندن خوشش نمی‌آید. پدرم هم همین‌طور…. خانم فلپس، بسیار نگران سلامتی ماتیلدا بود که هر روز از خیابان اصلی و نسبتاً شلوغ  دهکده پیاده رفت و آمد می‌کرد. اما تصمیم گرفت مداخله نکند.(۱۰)
در مدت یک هفته، ماتیلدا کتاب آروزهای بزرگ را که در آن چاپ چهارصد و یازده صفحه داشت، تمام کرد و به خان فلپس گفت، خیلی از کتاب خوشم آمد. آیا دیکنز کتاب دیگری هم دارد؟
خانم فلپس حیرت زده گفت: خیلی زیاد، می‌خواهی یکی برایت انتخاب کنم؟
و در طی شش ماه بعد، ماتیلدا زیر نظر خانم فلپس هوشیار و دلسوز (۱۱) کتابهای زیر را خواند: …
این فهرست بسیار چشمگیر و فوق‌العاده بود و خانم فلپس حسابی هیجان‌زده و شگفت‌زده شده بود. اما نکته جالب اینجا بود که اصلا به خودش اجازه نمی‌داد چنین هیجاناتی او را از خودبیخود کند. تقریبا هرکس دیگری به جای او شاهد پیشرفت‌های دختری به این کوچکی بود، اختیار از دست می‌داد و در روزنامه‌ها و توی دهکده حسابی سرو صدا به راه می‌انداخت ولی خانم فلپس از این گروه افراد نبود (۱۲) او کسی بود که فقط سرش به کار خودش بود و به تجربه دریافته بود که ارزش ندارد در امور بچه‌های دیگران مداخله کند.
ماتیلدا به خانم فلپس گفت: آقای همینگوی در کتابش چیزهای زیادی می‌گوید که من اصلاً سر در نمی آورم. به خصوص وقتی که درباره زنها و مردها صحبت می‌کند. ولی من از همه کتاب خوشم آمد. او طوری داستان تعریف می‌کند که احساس میکنم در صحنه هستم و همه ماجرا را می‌بینم.
خانم فلپس گفت: یک نویسنده خوب همیشه کاری می‌کند که چنین احساسی به تو دست بدهد. درباره آن قسمتهایی که نفهمیده‌ای اصلا نگران نباش. راحت بنشین و بگذار کلمات همچون امواج موسیقی تو را در بر بگیرند. (۱۳)
– باشد همین کار را می‌کنم.
خانم فلپس گفت: میدانی می‌توانی از کتابخانه‌های عمومی مثل همین کتابخانه، کتاب امانت بگیری و به خانه ببری؟ (۱۴)
ماتیلدا گفت: نه، نمی‌دانستم. میتوانم کتاب امانت بگیرم؟
خانم فلپس گفت: البته که می‌توانی. وقتی کتابی را که دوست داری انتخاب کردی، آن را به من بده تا مشخصات کتاب را یادداشت کنم، آن وقت می‌توانی آن را تا دو هفته نگه داری. اگر بخواهی میتوانی بیش از یک کتاب هم انتخاب کنی. (۱۵)
پس از آن ماتیلدا، هفته‌ای یکبار به کتابخانه می‌رفت تا کتاب‌های خوانده شده را پس بدهد و کتاب‌های جدید بگیرد …

با توجه به شماره های ثبت شده میتوان نکته های زیر را از متن برداشت کرد.

  1. دهکده کتابخانه عمومی دارد.
  2. خانم فلپس علی‌رغم تعجبش از حضور تنهای ماتیلدا مانع استفاده او از کتابخانه نشد (نه کپی شناسنامه‌ای و نه حق عضویتی).
  3. چینش کتاب در قفسه به گونه‌ای است که ردیف پایین قفسه‌ها برای کودکان است.
  4. قفسه کتابخانه باز است.
  5. کتابخانه خیلی نزدیک به محل زندگی است (ده دقیقه).
  6. وظیفه کتابدار اندیشیدن درباره تناسب کتاب با مخاطب است.
  7. احترام به حقوق خواننده علی‌رغم احساسات متضاد درونی از وظایف اخلاقی کتابداران است.
  8. فضای راحت برای مطالعه و گریز از صندلی‌های چوبی آزاردهنده؛
  9. حضور والدین در کنار فرزندان به عنوان عرف در کتابخانه؛
  10. تذکر اخلاقی لازم اما نه اجبار؛
  11. کتابدار فردی هوشیار و دلسوز است (علی‌رغم تصویر کلیشه‌ای که از کتابدار وجود دارد)؛
  12. کتابدار به حقوق  و حریم دیگران احترام می‌گذارد؛
  13. کتابدار درباره شیوه خواندن به مراجعان توصیه می‌کند و آنها را به خواندن ترغیب میکند؛
  14. آگاه کردن مراجعه کننده از حقوقی که دارد وظیفه کتابدار است.
  15. از کتابخانه به سادگی و بدون هیچ پیچ و خمی می‌توان امانت گرفت.

مشخصات کتاب:

ماتیلدا نوشته رولد دال ترجمه محبوبه نجف خانی. نشر چشمه، کتاب ونوشه.

۵ پاسخبه “ماتیلدا دخترک کتابخوان”

  1. Nasrollahzadeh گفت:

    سپاس از نکات جالب…
    در کتابخانه همواره خواندن ماتیلدا را به نوجوانان توصیه می کنم . که همیشه هم با استقبال آنان مواجه بوده.
    آرزوی موفقیت

  2. مهشید گفت:

    آثار رولد دال شوق مطالعه را در انسان بر می انگیزد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*