سفر به صحنه رمان: کیلومتر صفر پاریس، کتابفروشی شکسپیر و شرکا

سفر به صحنه رمان: کیلومتر صفر پاریس، کتابفروشی شکسپیر و شرکا

محمد اسلامی‌نژاد،‌ مدیر کافه‌کتاب گذر، شیراز

فصلنامه مطالعات خواندن،‌ دوره ۱. شماره ۲. زمستان ۱۳۹۸


[… «آن روزها پولی در بساط نبود که بشود کتاب خرید. من از کتابخانه “شکسپیر و شرکا” که عضو می‌پذیرفت کتاب به امانت می‌گرفتم. اینجا کتابخانه و کتاب‌فروشی سیلویا بیچ در شماره ۱۲ خیابان ادئون بود. در آن خیابان سرد که گذرگاه باد بود، این کتاب‌فروشی مکانی بود بانشاط، با بخاری بزرگی در زمستان‌ها و قفسه‌های پر از کتاب و تازه‌های کتاب پشت ویترین و عکس نویسندگان مشهور زنده و مرده روی دیوارها».

اولین بار نام «شکسپیر و شرکا» رو در جملات بالا در کتاب «پاریس جشن بیکران»  نوشته ارنست همینگوی خواندم. همین توصیف کافی بود که کنجکاو شوم بیشتر درباره این کتاب‌فروشی بدانم. با جستجوی مختصری پی بردم کتاب‌فروشی شکسپیر و شرکا با کتاب‌هایی به زبان انگلیسی در سال ۱۹۱۹ در پاریس توسط خانم سیلویا بیچ افتتاح شده است. پس از مدتی و بعد از یک‌بار نقل‌مکان، این کتاب‌فروشی برای علاقه‌مندان ادبیات و داستان به مکانی مهم تبدیل شد و پاتوقی شد برای نویسندگانی نامی چون همینگوی و جیمز جویس. با شروع جنگ جهانی دوم و اشغال پاریس در سال ۱۹۴۱، این کتاب‌فروشی تعطیل شد و پس از پایان جنگ نیز، سیلویا بیچ آن را بازگشایی نکرد. این پایان ماجرای کتاب‌فروشی نبود. در سال ۱۹۵۱  جورج ویتمن امریکایی که در پاریس ساکن شده بود، در نزدیکی کلیسای نتردام کتاب‌فروشی‌ای با نام «لو میسترال» افتتاح کرد. پس از درگذشت سیلویا بیچ، ویتمن به احترام او نام کتاب‌فروشی را به «شکسپیر و شرکا» تغییر داد و دوره‌ای جدید برای این کتاب‌فروشی آغاز شد.

برای من ماجرای این کتاب‌فروشی چند سال پیش آغاز شد، یعنی زمانی که کتابی با عنوان شکسپیر و شرکا دیدم و تصویری از درب ورودی کتاب‌فروشی نظرم را جلب کرد. «شکسپیر و شرکا» نوشته جرمی مِرسِر، ماجرای خبرنگاری کانادایی است که پس از تهدید یک سارق و از ترس به خطر افتادن جان خود یک‌باره تصمیم می‌گیرد کشورش را به مقصد پاریس ترک کند. او به پاریس می‌رود. پس از یک ماه اقامت در این شهر، روزی برای فرار از باران به یک کتاب‌فروشی که در نزدیکی کلیسای نتردام قرار دارد و پیش‌تر درباره آن زیاد شنیده بود پناه می‌برد. این کتاب‌فروشی همان کتاب‌فروشی شکسپیر و شرکای ویتمن هست که تمام ماجراهای کتاب در طبقات و اتاق‌های آن یا کوچه‌خیابان‌های حوالی آن شکل می‌گیرد.

این کتاب‌فروشی یکی از آن معمولی‌هایش نیست. خبرنگارِ داستان با ورود به کتاب‌فروشی متوجه می‌شود پس از جلب رضایت مدیر کتاب‌فروشی که همان آقای جورج ویتمن است، می‌توان برای مدتی، گاه طولانی، در آنجا اقامت کرد. برای جلب رضایت مدیر کافی است ثابت کنید نویسنده هستید و در پی نوشتن چیزی. به هر ترتیبی او این را ثابت می‌کند و آنجا ماندنی می‌شود. افرادی که در کتاب‌فروشی ساکن هستند، هم خود قصه‌ای دارند و هم در پی تصنیف داستانی تازه هستند. علاوه بر این ساکنان سودایی، در اداره کتاب‌فروشی نیز مشارکت دارند. همین‌ها، یعنی کمک کردن در کار کتابخانه و تلاش برای خلق داستانی جدید در کنار کارهای زندگی روزمره  از خوردن سوپ گرفته تا گفتگوها و درگیری‌های مدیر فروشگاه و ساکنین کتاب‌فروشی، ضرباهنگ داستان را تا انتها به‌صورت یکنواخت همچون یک موسیقی آرام‌بخش به‌پیش می‌برد.

کتاب «شکسپیر و شرکا» برای شیفتگان کتاب و خواندن نوشته شده است. لابه‌لای قصه‌های کوچک و ساده‌ای که از ابتدا تا انتهای کتاب نقل می‌شوند، با نویسندگان بزرگی چون همینگوی، جویس، آرتور میلر، هنری میلر، مارسل پروست، بکت،کامو، فاکنر، ونه گات و گابریل گارسیا مارکز و کتاب‌هایشان آشنا می‌شویم و یا وقتی حرف از نویسندگان نسل بیت، یعنی ویلیام باروز، آلن کینگزبرگ و جک کراوک می‌شود کنجکاو می‌شویم این نویسندگان را بهتر بشناسیم. گوشه‌گوشه این کتاب‌فروشی و جذابیت‌های آن در کنار دغدغه‌های ویتمن و تلاش برای مدیریت عاشقانه آنجا تا آخرین سال‌های زندگی‌اش کافی است که شما را مجاب کند خواندن این کتاب را در برنامه خود بگذارید.  ممکن است پس از پایان کتاب نیز دلتان بخواهد سری به آنجا بزنید. پس بهتر است هم‌زمان با خواندن کتاب، پول لازم برای سفر به پاریس را هم کنار بگذارید، البته نه برای دیدن لوور و ایفل بلکه برای دیدن کتاب‌فروشی «شکسپیر و شرکا».

اگر کتاب را خواندید و شرایط سفر محیا شد و از نزدیک به دیدن کتاب‌فروشی رفتید به‌راحتی متوجه تغییرات کتاب‌فروشی نسبت به آنچه در کتاب آمده است خواهید شد. مدیر کتاب‌فروشی سیلویا بیچ ویتمن، دختر جورج ویتمن هست با تفکراتی امروزی و با کمترین شباهتی به روحیه کمونیستی پدرش. تمام امکانات کتاب‌فروشی ضمن حفظ اصالت گذشته و قدمت خود در خدمت کسب درآمد بیشتر قرار گرفته است. کافه دنج و زیبایی در کنار کتاب‌فروشی هست که معمولاً صندلی و میزهای آن خالی نیست. بازدیدکنندگان و خریداران کتاب در لحظه ورود متوجه می‌شوند، عکس گرفتن در کتاب‌فروشی ممنوع است و برای ثبت خاطرات فقط از محیط بیرون کافه و کتاب‌فروشی می‌توانند استفاده کنند. چاه آرزوها در سمت چپ کتاب‌فروشی قرار دارد و مردم با انداختن پول در آن آرزو می‌کنند. در کنار کتاب‌های مختلف که برخی دیگر چاپ نمی‌شوند و برخی چاپ جدید هستند، انواع هدیه‌های بامزه و کوچک مانند کیف پارچه‌ای، نامه نوشته‌شده با ماشین تایپ و پوشش کتاب و … در کتاب‌فروشی فروخته می‌شود. وقتی از راه‌پله‌ها بالا می‌روید جمله‌ای می‌بینید که بر روی پله‌های چوبی نقش بسته است و در انتها نام حافظ بر آن افزوده شده، گویی جمله‌ای از حافظ است.

I wish I could show you, when you are lonely or in darkness, the astonishing light of your own being

البته جستجوهای من برای یافتن بیت یا نوشته‌ای که با این ترجمه انگلیسی همخوانی داشته باشد بی‌نتیجه بود و فکر می‌کنم این جمله از اشعار حافظ نباشد.

در طبقه بالا تخت‌ها، یکی دوتا از استراحتگاه‌ها و تعدادی ماشین تایپ می‌بینید، ماشین‌های تایپ‌ قدیمی که می‌توانید پشت آن‌ها نشسته و چیزی بنویسید و در اتاقکی که برای نوشته‌های یادگاری پیش‌بینی شده است، قرار دهید. در اتاقی دیگر پیانویی قرار گرفته است که اگر کسی بخواهد، می‌تواند پشت آن بنشیند و آهنگی بنوازد. برای اقامت در کتاب‌فروشی پافشاری نکنید، چراکه خانم بیچ با لبخند از شما می‌خواهد در ‌وب‌سایت این فروشگاه ثبت‌نام کنید و مدارک و پیشینه‌تان  را ارسال کنید تا جایی برایتان در نظر گرفته شود. پس از بررسی مدارک شما، شاید زمانی برای اقامت شما تعیین شود که از طریق پست الکترونیکی به شما اطلاع داده خواهد شد. البته این رویه گاهی بیش از ۶ ماه طول می‌کشد. خلاصه قید اینکه بروید داخل کتاب‌فروشی و بتوانید آنجا مثل داستان کتاب ماندگار شوید از سر بیرون کنید چراکه التماس‌ها و اصرارهای  مداوم نگارنده کوچک‌ترین اثری بر مخالفت خانم بیچ نگذاشت. به نظرم کتابی از «شکسپیر و شرکا» بخرید و بدهید به فروشنده که معمولاً هم از همان مهمان‌های کتاب‌فروشی هست تا مهر کتاب‌فروشی را در صفحه اول کتابتان بزند. فراموش کنید که اگر بار دیگر به اینجا آمدید بازهم همین شکل و شمایل را داشته باشد و خنزرپنزرها و هدایا و پاکت‌ها و کیف‌های پارچه‌ای به همان شکل گذشته باشد. هر چه چشم‌تان را پر از نور کرد و به هیجان آورد،  با آن صفا کنید و لذت ببرید، شاید دفعه بعد که بروید اتاقک نوشته‌های یادگاری یا ماشین‌های تایپ یا پیانو و … دیگر آنجا نباشند. شاید اگر دختر آقای ویتمن در زمان ورود خبرنگار کانادایی مدیر کتاب‌فروشی بود الآن کتاب آقای مرسر نوشته نمی‌شد و من به‌واسطه آن شیفته این کتاب‌فروشی نمی‌شدم، پول پس‌انداز نمی‌کردم و به سفرهای پی‌درپی نمی‌رفتم. اگر به هر دلیلی کتاب «شکسپیر و شرکا» نوشته نمی‌شد و انگیزه برای دیدن این کتاب‌فروشی برای من به وجود نمی‌آمد  زندگی من نیز مسیری کاملاً متفاوت را طی می‌کرد. شاید این کتاب یک خاطره‌نگاری ساده باشد اما همین زبان ساده و صمیمی و البته اثرگذار است که هر عشق‌کتابی را هوایی می‌کند که بار سفر ببندد و عازم سفر شود و چشم باز کند تا جهان را ببیند. برای کسانی مثل من که اولویت زندگی‌شان سفر و دیدن دنیا است، این دیدن گونه‌ای خواندن جهان است.


 

Share

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*