خرابِ خواندن: زندگی در کتاب‌ها

خرابِ خواندن: زندگی در کتاب‌ها

این نوشته، ترجمه صفحات آغازین کتاب «خرابِ خواندن: زندگی با کتاب‌ها۱Schwartz, L. S. (1997). Ruined by reading: A life in books. Beacon Press. » نوشته لین شارون شوارتس۲Lynne Sharon Schwartz است.


[… یک چینی۳Mr. Cha در مذمّت کتاب‌خوانی گفته است: «بهتر است ذهن را آزاد بگذاریم تا اندیشه‌های دیگران در اندیشۀ آزادمان مداخله نکند.» این گفته، مرا به فکر ایجاد توازن میان خواندن و نخواندن انداخته است. عادت به کتاب‌خوانی، به من چه داده و از من چه گرفته است؟ دلایل زیادی مثل کنجکاوی یا یافتن واقعیت‌ها می‌تواند ما را به خواندن وا‌دارد. اعتیاد اصلی من، به تخیل‌پردازی است و علی‌رغم یا حتی به خاطر همین تخیل‌پردازی است که بسیاری از خوانده‌هایم به یادم نمانده است؛ چه این قابلیت فراموش‌کاری همیشگی، مایۀ نگرانی‌ام می‌شود. این‌همه که خوانده‌ام، شکسپیر و تولستوی و دیگران، ارزشش را داشته است؟ ذهنم بی آنها آزادتر نمی‌بود؟ ولی حداقل گامی به سمت آزادی برداشته‌ام: آنچه جذبم نمی‌کند را نیمه‌کاره کنار می‌گذارم، مثل آن‌کسی که رابطه‌هایش را هر وقت از شور و شوق خالی شوند رها می‌کند و سراغ نفر بعد می‌رود. تأسف می‌خورم، اما سنگ‌دل شده‌ام. بااین‌حال هنوز خواندن برایم قداستی دارد که اگر از من سؤال کنند، نمی‌توانم به‌دروغ بگویم فلان رمان مشهور را تمام کرده‌ام. همچنین توان دور انداختن کتاب‌ها را هم ندارم. نه اینکه نیانداخته باشم، ولی برایم دشوار است؛ حتی گاه شده کتابی را دور بیاندازم اما دوباره بالای سرش بروم، در سطل زباله کنار خرده‌استخوان‌ها و هسته زیتون‌ها، تا حداقل چند کلمه برای وداع بگویم.

ماجرای تجدیدنظر من در کتاب‌خوانی، مدت‌ها پیش، بهار ۱۹۸۶، آغاز شد. من از بیس‌بال چندان چیزی نمی‌دانستم، شاید فقط قواعد اصلی‌اش را. و یک‌شب نشستم به دیدن یک بازی پای تلویزیون. نه‌فقط نتیجه، که جزئیات این نمایش شگفت‌انگیز جذبم می‌کرد: شخصیت‌ها، روح قوانین بازی، فلسفۀ برخی حرکات، حتی عُرف‌هایی مثل برداشتن توپی که میان تماشاچیان پرتاب شده است. کم‌کم معتاد دیدن بیس‌بال شدم. البته چنین اعتیادی (جز قسمت اعتیادش) بی‌خطر است، ولی چیزی درونم را می‌خورد. یک‌شب فهمیدم آن چیز چیست: من از خواندن، از این پس‌زمینۀ تمام جریانات زندگی‌ام، محروم شده بودم. تلاشم را برای ترک بیس‌بال می‌کردم اما آنچه بالاخره ماجرا را به سرانجام رساند، پیروزی تیم محبوبم در جام جهانی بود. هرچند هرگز نفهمیدم وقتی بازیکن‌ها دائم عوض می‌شوند، چطور می‌شود یک «تیم» را دوست داشت.

با آن خاتمۀ دراماتیک، به زندگی‌ام، کتاب‌خوانی، برگشتم. زندگی. چطور باید گذراندش؟ آن چینی، در وصف آیین ذِن، گفته بود که باید «ذهن بزرگ۴big mind» و فارغ از جزئیات داشت. لابد مثل دیدن دریا. ولی بعضی آدم‌ها برای دیدن دریا ناگزیرند دنبال ماهی بگردند. تنوع ماهی‌هاست که آب را خوب‌تر به چشمشان می‌نشاند. اگر کتاب‌ها اصل دنیا یا حداقل یک دنیا باشد، دلم برای تک‌تک کتاب‌ها می‌سوزد، که وسیله‌ای شده‌اند برای یک هدف.

چطور باید زندگی کرد؟ زندگی اصلاً چیست؟ یافتن اشتیاق‌ها؟ خُب، قبول ندارم. من کارهایی که مردم می‌کنند را کرده‌ام، زندگی معقولی برای خودم ساخته‌ام. حالا اجازه هست برگردم سر کتاب‌خوانی؟

پیش از کتاب‌خوانی هم زندگی بوده است، چون پیش از قرن شانزدهم نسخ دست‌نویس فقط در اختیار راهبان و درباریان بود. حتی پیش از ابداع زبان هم زندگی بوده است: ناله‌ها و شکلک‌ها، اشک‌ها و لبخندها. پیش از آنکه کتاب‌ها میدان‌دار شوند، زنان قصه‌گویی بودند از جنس گوشت و خون که برای دیگران داستان می‌گفتند. کتاب‌ها که آمدند، بساط این تجربۀ اجتماعی برچیده شد. و امروز دوباره کتاب‌خوانی عمومی گویا دوباره اوج گرفته است. این هم از غرایب این روزگار چندپارۀ مدرن است که علی‌رغم افزایش سواد و شبه‌سواد، و مرگ کتاب به دست‌ابزارهای الکترونیک، مردم جمع می‌شوند تا کتاب‌خوانی دیگران را بشنوند. لکن برخلاف قدیمی‌ها که دنبال جوهرۀ داستان بودند، امروزی‌ها برای دیدن داستان‌گو جمع می‌شوند. ولی صدا را که نمی‌شود لمس کرد و دید؛ که همین، جاذبۀ ابدی صداست. و بدون صداهای جوانی‌ام، آن آشنایان شبح‌گون، چگونه می‌توانستم خودم شوم؟

کتاب‌خوانی را از ۳.۵ سالگی شروع کرده‌ام. دلیل وجود دنیا آن بود که خوانده شود، و من می‌خواندمش. می‌توانستم مقالات مفصلی را حفظ کنم که والدینم را خوشحال می‌کرد. انگار مهم‌ترین قدرت و فایده‌ام برایشان همین بود. کتاب‌خوانی، بلیت من برای ورود به جایگاهم در دنیا بود. به مدرسه که رسیدم، همه خواندن یاد گرفته بودند؛ انگار بلیتم بی‌ارزش شده بود. اما برای انتخاب یک بلیت دیگر دیر شده بود، و من هم چاره‌ای جز کتاب‌خوانی نداشتم؛ مقهور طلسم کتاب‌ها بودم.

در آن سن که به جادو اعتقاد داشتم، کتاب‌خوانی برایم انگار جادویی بود. اما در میانۀ این‌همه کلمه، قدرت و وسعت‌شان را دست‌بالا و دیگر حس‌هایم را دست‌کم گرفته بودم. این عدم‌تناسب را در داستانی دربارۀ پدرم نوشتم، «دو پرترۀ رامبراند» که پدرم سخت نکوهشم کرد و آموزگارم نیز. در آن داستان از محدودیت تصاویر نوشته بودم، از قابی که دورشان را می‌گیرد. کم‌کم لذت نگاه را درک کردم، و هنوز هم کامل فرانگرفته‌ام. شاید.

کتاب‌خوانی‌ام معصومانه آغاز شد اما کم‌کم نفوذش گسترده‌تر شد. نه اینکه جای زندگی را بگیرد؛ که با زندگی درهم‌تنیده شد. مثل مولکول‌های هیدروژن و اکسیژن در یک قطره آب. هرچه در خانه پیدا می‌کردم می‌خواندم. آدم‌هایی هم در دنیایم بودند، ولی آدم‌های دنیای ماورا به نظرم جذاب‌تر و پررمزوزارتر می‌نشستند: آن پری دریایی که همۀ ماهیانش را باج داد و گذاشت جادوگر زبانش را ببُرد و زیباترین صدای دنیا را بگیرد تا به شاهزادۀ رؤیایش برسد که نمی‌دانست آن پری، نه دخترک ساحل‌نشین، جانش را نجات داده است۵اشاره به داستان پری دریایی نوشته هانس کریستین آندرسن؛ یا لیدی‌شالوت۶The Lady of Shalott  (۱۸۴۲)  Alfred Tennyson، محبوس در جزیره‌اش، که دنیا را فقط در آینه‌ای می‌توانست ببیند؟ یک‌شب که داستان لیدی‌شالوت را می‌خواندم، والدینم صدایم زدند تا به دیدن عمویم برویم. کتاب را زمین گذاشتم و لیدی‌شالوت را فراموش کردم، همان‌طور که دنیا فراموشش کرده بود. و از آن هنگام یک ترس بی‌نام به جانم افتاده است، ترس از این‌جور مزاحمت‌ها. چنین مزاحمت‌هایی خاطر خواهرم را مشوش نمی‌کند، دخترم هم می‌تواند کتاب بخواند و هم‌زمان موسیقی گوش بدهد و هر دو را جذب کند. چرا آنها وقف کتاب نمی‌شوند؟ یادمان باشد، این‌طور انتقادها از رفتار اعضاء خانواده، چندان گناه کبیره‌ای نیست، چون احساس تعلق‌خاطر را نشان می‌دهد.

پدر و مادرم اهل کتاب بودند و خانه‌مان پر از کتاب. گاهی اوقات در اتاق خواهرم می‌نشستم تا کمکش کنم شعرهایش را حفظ کند. یکی از شعرهایش که خوب به خاطرم مانده، «آنابل لی۷Annabel Lee (1849) Edgar Allan Poe» از ادگار آلن‌پو بود. شعری دربارۀ عشق. استفاده از این واژه چندان در خانواده‌مان مرسوم نبود. بعداً که دیدم در کتاب‌ها و در زندگی از «عشق» به صحبت‌ می‌کنند، غافلگیر شدم. در پایان‌بندی آن شعر، راوی می‌گفت که هر شب کنار قبر آنابل لی می‌خوابد. عاشق آن خاتمه بودم، اما ناآرامم می‌کرد. من همه‌چیز را تحت‌اللفظی می‌فهمیدم.

مضمون اصلی آن شعر، «فقدان» بود، همان مضمون محبوب همیشگی‌ام. احساس می‌کردم من هم چیزی ازدست‌داده‌ام. شاید همانی که با یادگیری خواندن، با شروع تکلم، با چشم باز کردن به دنیا از دست می‌دهیم.

ما خانوادۀ پرماجرایی داشتیم. دو پسرعمویم را سال‌ها پیش از دست داده بودم بی‌آنکه بدانم، چون کسی از آنها حرفی نمی‌زد. مادربزرگ موقرم نمایندۀ روح حاکم بر کتاب بود. خانه‌ای با آشپزخانه‌ای بزرگ داشت که در دوران رکود بزرگ، همه آنجا زندگی می‌کردند. از در و دروازۀ خانه که بگذریم، یخچال آن، همان‌که مادربزرگم درش را باز نگه می‌داشت تا یخ‌فروش یک قطعه یخ بزرگ را درونش بگذارد، مسحورم می‌کرد. یک روز چند آقا آمدند و یخچال را بُردند. عموها و عمه‌هایم ورود مادربزرگ به دنیای مدرن را تبریک گفتند. اما مرد یخ‌فروش و گاری‌اش چه می‌شد؟ انگار داستان پسرک آبی‌پوش۸Little Boy Blue، آن پسرکی که ناگهان ناپدید می‌شد، استعاره‌ای شده بود از همۀ این فقدان‌ها. دل‌بستۀ ادبیات بودم چون از چیزهایی می‌گفت که در زندگی‌ام سانسور می‌شد.

قفسه‌های کتابخانه پر از داستان‌های رمزآلود بود. در قهرمان‌های آن کتاب‌ها، دنبال شخصیتی می‌گشتم که بتوانم به آن تبدیل بشوم. ولی قبل از تبدیل‌شدن، باید به این پرسش جواب می‌دادم: چه کسی هستم؟ یک مجهول بزرگ. ناخودآگاه پذیرفته بودم همانی‌ام که والدینم تعریف و توصیف می‌کنند. چون زیاد کتاب می‌خواندم و نمرات مدرسه‌ام خوب بود، به من برچسب «متفکر» چسبانده بودند، برچسبی که حاکی از تمجید هم نبود، چون پدرم به‌طعنه دو خویشاوند دیگرمان را «تحصیل‌کرده» می‌نامید. بالاخره کتابی یافتم که می‌گفت من که‌ام: «یک شازده کوچولو۹A Little Princess (1905) Frances Hodgson Burnett» از فرانسیس برنت. هنوز وقتی می‌بینم کسی از بردن نام آن داستان جا می‌خورد، با نگاهی حاکی از «می‌فهمم‌ات» به همدیگر نگاه می‌کنیم. قرابت عجیبی میان کسانی وجود دارد که کتاب مشترکی، تعریف‌شان می‌کند. سارا، قهرمان آن داستان، همان شجاعت و صبری را از خود نشان می‌داد که من لازم داشتم تا بالاخره بصیرت درونی‌ام در دنیای بیرونی محقق شود.

در کودکی، حوصله‌ام زیاد سر می‌رفت. دوخت‌ودوز دوست نداشتم، از کارهای خانه‌داری خوشم نمی‌آمد. در میان وسایل مادرم، از چرخ‌گوشت خوشم می‌آمد. یک‌بار در آن مراسم‌های گوشت‌چرخ‌کُنی بود که غرولند کردم کاری برای انجام دادن ندارم، و مادرم «داستان دو شهر۱۰A Tale of Two Cities (1859)Charles Dickens» را پیشنهاد داد. چندین هفته یا چندین ماه مشغول چرخ کردن راهم در میانۀ آن کتاب بودم. شاید اگر وقتی مادرم پیشنهاد دوخت‌ودوز داد، بهتر بود آن را پی می‌گرفتم. در میانۀ آن کتاب بود که به کلاس ششم رفتم، و آن سال باید پیش‌دامن آشپزی می‌دوختم. آن پیش‌دامن نماد حس گناهم شد: گناه غفلت و سهل‌انگاری. و این دو، داستان دو شهر و پیش‌دامن، دو نیمۀ زندگی آن سالم شدند.

پدر و مادرم اهل مجله هم بودند. داستان‌های چندقسمتی‌شان را می‌خواندم، داستان‌هایی که هرکدام یک درس و نتیجه تحویل مخاطب می‌دادند. گویا دوران جنگ، که بسیاری آسودگی‌ها را گرفته بود، درعین‌حال عصر باور و تسلیم را رقم‌زده بود. آن فرسودگی، مردم را مشتاق نصیحت کرده بود. مجلات می‌گفتند که با قدری حوصله و شکیبایی می‌توان زندگی مشترک را حفظ کرد. من ولی اهل شکیبایی نبودم؛ از یک جنگ خوب لذت می‌بُردم. دوست داشتم همسر آزاردیده، مادرشوهر فضولش را از خانه بیرون کند. یکی از داستان‌ها، «معجزۀ کارویل۱۱The Miracle at Carville (1963)Betty Martin»، ماجرای زنی جذامی بود که به جذام‌خانۀ کارویل می‌فرستندش. بیمارها هرماه باید آزمایش خون می‌دادند: مثبت یعنی ناامیدی، منفی یعنی امید. دوازده نتیجۀ منفی، اعلامیۀ سلامت بود همراه با یک مؤلفۀ عشقی: شوهر زن به او سر می‌زد، اما در آن عصر جهل از جذام، فقط جذامی می‌توانست عاشق جذامی شود و یکی از مردان ساکن جذام‌خانه عاشق زن شد. ناگهان بار دوازدهم آزمایش: مرد تقریباً شفا یافته اما زن نه؛ زن یازده نتیجۀ منفی می‌گیرد و دوازدهمی مثبت است. سرخوردگی‌های همیشگی. صبری بیشتر از صبر ایوب. داستان‌شان برایم گیرا بود چون کودکی‌ام مملو از آزمایش‌های مکرر بود.

پدر و مادرم اهل کتاب بودند. پدرم بااینکه کتاب‌خوانی‌ام را تشویق می‌کرد، با عادتم به کتاب خواندن سر میز شام مخالف بود. دوست داشت مثل خانواده‌های متمدن، سر شام حرف بزنیم. ولی برای من، این ترکیب غذا و کتاب، عالی بود. من کتاب که می‌خواندم، پس از ورق آخر دوباره از اول شروع می‌کردم. مهم نبود که از ماجرا خبر دارم، چون در کتاب دنبال مزۀ داستان می‌گشتم. برخی کتاب‌ها آن‌قدر برایم عزیز بودند که دوست داشتم بیش از خواندن، به من نزدیک شوند. آنها را روی قلبم می‌گذاشتم، و می‌خواستم قفسۀ سینه‌ام را باز کنم تا جزئی از من شوند. هشت‌ساله که بودم «زنان کوچک۱۲Little Women (1968)Louisa May Alcott» این حس را برایم داشت. کتاب‌هایی هم هست که دلم می‌خواست نسخه‌برداری کنم، یعنی دلم می‌خواست من نوشته بودم، مثل «مرگ ایوان ایلیچ۱۳The Death of Ivan Ilyich (1886) Leo Tolstoy». کتاب‌هایی را هم علی‌رغم همۀ ظرافت‌شان، دلم نمی‌خواست نوشته باشم، حتی خرسندم که مجبور نشدم آنها را بنویسم، مثلاً «مادام بواری۱۴Madame Bovary (1856) Gustave Flaubert»، «ابله۱۵The Idiot (1869) Fyodor Dostoyevsky»، «دوبلینی‌ها۱۶Dubliners (1914) James Joyce». یک کتاب نامشهور، یک گنج ناشناخته، را هم دوست دارم: «مارتین پیپین۱۷Martin Pippin in the apple orchard (1921) Eleanor Farjeon»، اثر الینور فارجیون بریتانیایی، که به خاطر بازی با مسئلۀ «هویت» محبوب سوررئالیست‌های فرانسوی است. معمای وراثت؛ این مشغلۀ محبوب کودکان. چرا این‌که هستیم، هستیم؟ تخیل می‌کردم که از والدین آرمانی‌ام به دنیا آمده باشم، ولی آن کودک دیگر من نبودم. شاید حتی اگر نطفه‌ام در یک روز یا یک اتاق دیگر بسته می‌شد، کس دیگری می‌شدم. و چقدر سعی می‌کنیم نسخۀ روزآمد والدین‌مان شویم. داستان‌های این کتاب یادم دادند که وقتی رؤیاپردازی می‌کنیم، فقط مشغول رؤیاپردازی نیستیم، که این کار فی‌نفسه کنش هم هست.

شاید آن اشتیاق من به نسخه‌برداری، همان میلی باشد که فیلم‌سازها به ساختن یک اثر از روی کتاب دارند: کتاب گردگرفته‌ای را برمی‌دارند، شیرازه‌اش را می‌گسلند، آن را برای نمایش از نو طراحی می‌کنند. می‌دانم پای پول هم در میان است، ولی دوست دارم فکر کنم عشق هم در این میان کاره‌ای است. از هر کتاب که فیلمی می‌سازند، درهم می‌روم. نه با تصور اینکه با آن کتاب چه کرده‌اند؛ که با تصور اینکه من با آن فیلم چه خواهم کرد؟ شاید به این خاطر که می‌خواهم تصاویر ذهنی‌ام را نگه دارم، به‌جای آنکه تصاویر یک طراح یا بازی‌های شخصیت‌ها جایشان را بگیرند. هرچند این حرف، اعتراض بی‌مایه‌ای است: فیلم‌های ضعیف که اصلاً ماندگاری ندارند که آسیبی بزنند، و فیلم‌های قوی هم به این خاطر قوی‌اند که بازی بازیگر با شخصیت‌های اثر متناسب بوده است.

هزاران بار شنیده‌ام که دوران ما عصر بصری است؛ ولی من نمی‌توانم به خاطر مُد، اشتیاقم به کلمات را کنار بگذارم حتی اگر که بخواهم چنین کنم. شاید ترسم این است که آنچه کتاب‌ها برایم می‌کنند، از عهدۀ فیلم‌ها برنیاید. به نظرم، هر تصویر معادل هزار کلمه نیست؛ بلکه هر تصویر معادل یک تصویر، و هزار کلمه معادل هزار کلمه است. شاید هم از تغییر می‌ترسم.

والدینم اهل کتاب بودند اما من قدر نمی‌دانستم. تا به کالج رفتم و قدری تاریخ ادبیات خواندم، مثل هر نوجوانی می‌خواستم آنها را تغییر دهم تا عین نسخۀ ایده‌آل ذهنم شوند. می‌خواستم در این کشف بزرگم سهیم شوند که ادبیات، آن عرصه‌ای که بی‌هدف در آن قدم می‌زدم، تاریخ و نظمی دارد. کتاب‌هایم را به والدینم می‌دادم که بخوانند، هرچند نمی‌خواندند، اما پیشنهاداتم را رام می‌پذیرفتند. بیشترین موفقیتم با کتاب «محاکمه» اثر کافکا بود. پدرم زنگ زد و گفت: «من و مادرت اختلافی دربارۀ معنای کتاب داریم. من فکر می‌کنم دربارۀ بی‌عدالتی نظام قضایی است، مادرت می‌گوید دربارۀ زندگی است که همیشه گناهکاریم و مستحق تنبیه. نظر تو چیست؟» سال‌ها کتاب‌خوانی‌ام ثمره داده بود. من کارشناس مقبول تعیین معنای چیزها شده بودم. به سبک اساتیدم گفتم: «هر دو درست می‌گویید، چون این دو تفسیر ناسازگار نیستند.» پدرم البته سرخورده شد. دوست داشت یک طرف درست بگوید، و دوست داشت حق با خودش باشد. می‌خواستم راهنمای آنها در میدان ادبیات باشم.

که البته نشد. پاییز آن سال خانه گرفتم. دیگر اینکه چه می‌خواندند یا نمی‌خواندند برایم مهم نبود. باید آشپزی می‌کردم. از مادرم شاکی بودم که چرا جز کار با چرخ‌گوشت، چیزی یادم نداده است. از آنها خواستم جلد هفدهم مجموعه‌آثار کلاسیک هاروارد را با آن جلد چرم سیاه و شیرازۀ طلایی برایم بفرستند. ولی پیدایش نکردم. خودم رفتم و خانه را زیرورو کردم. ولی پیدایش نکردم. سال‌ها بعد، ماجرای این فقدان را برای دوستی تعریف کردم، و او که این مجموعه را داشت پذیرفت جلد هفدهمش را به من بدهد. پس برخی فقدان‌ها قابل جبران‌اند. چند روز بعد که به دستم رسید، دیدم شیرازه‌اش طلایی است اما جلدش ارغوانی. نمی‌دانستم هاروارد، با آن درجه از وقار، کتاب‌ها را در چند رنگ منتشر می‌کند. و نظرم را اصلاح کردم: برخی فقدان‌ها قابل جبران‌اند، اما آنچه جبران می‌شود دقیقاً همان نیست که از دست داده‌ایم. ولی من درس نگرفتم. بازهم سعی به جبران فقدان‌ها داشتم.

چند سال پیش، در یکی از سفرهای طولانی‌مان با ماشین، دختران ۴ و ۷ ساله‌ام خسته شده بودند.  به دختر بزرگ‌ترم گفتم: «چرا به او خواندن یاد نمی‌دهی؟» اصلاً حواسم به پیامدهای ماجرا نبود؛ فقط می‌دانستم لابد این کار بیشتر از آن سفر طول می‌کشد. دخترم که خواندن اولین کلمات را یاد گرفت، مثل مادری شده بودم که می‌بیند دخترش خانه را ترک می‌کند تا دنبال سرنوشتش برود. مادری که دیگر نه روی کارهایش نظارتی دارد، نه می‌تواند از او محافظت کند.

شاید می‌توانستم به او مشورتی بدهم. مثلاً اینکه هر کتاب، مثل هر شراب، زمان خود را دارد. اگر به وقتش نخوانی، حتی اگر بهترین کتاب باشد، آنچه باید، نمی‌شود؛ مثل‌اینکه دوی نیمه‌شب، صدای موتزارت از خانۀ همسایه بلند شود.

بچه‌ها معمولاً هرچه خوش‌شان بیاید می‌خوانند، ولی بزرگ‌ترها (خصوصاً نویسنده‌ها) ممکن است درگیر انتخاب شوند. گاهی اوقات، دلالت‌های این انتخاب به مرز امور متافیزیکی، اخلاقی، حتی پوچی می‌رسد. آنهایی را بخوانیم که زنده‌اند یا مُرده؟ مشهورند یا گمنام؟ منظم بخوانیم یا بی‌هدف؟

گاهی اوقات هم کتابی، مثل «کشتی احمق‌ها۱۸Ship of fools (1981)Terry Jones» آن‌قدر مشهور می‌شود که انگار باید آن را بخوانیم. چطور فرار کنیم؟ دروغ که نمی‌شود گفت. پس جوابم این است: «هنوز نخوانده‌ام.» و این «هنوز» کِش می‌آید و کِش می‌آید. هنوز هم کشتی احمق‌ها را نخوانده‌ام. بااین‌وجود از آنهایی نیستم که مرز میان «من باید» و «من می‌خواهم» برایم روشن باشد. از اولین نفس یاد گرفته‌ایم آنچه دیگران از ما انتظار دارند را بخواهیم. گرگِ «بایستن» را در پوستین گوسفندِ «خواستن» می‌پوشانند. پس بزرگ‌ترین تکلیف زندگی شاید پرده‌برداری از این میل غلط باشد.

فشار برای خواندن آثار زندگان، هم اخلاقی و هم اجتماعی است. باید دوران‌مان را بشناسیم. ولی من که می‌شناسم. من در این دورانم. مُردگان دقیقاً ازآن‌رو جذاب‌اند که در میان‌مان نیستند. روزمرگی‌هایشان، غرایب زندگی ماست. لابد اعتراض می‌کنید که دارم این کار را احساساتی می‌کنم. یا می‌گویید آثار مُردگان، گزینش‌شده هستند؛ و با خواندن‌شان و امتناع از خواندن آثار زندگان، از فرصت قضاوت، فرصت شکل‌دهی به سنت آیندگان، محروم می‌شویم. می‌پذیرم که مسئلۀ قضاوت، اینکه خواندن چه کسی می‌ارزد و سنت چیست، دشوار و پیچیده شده است. تا همین اواخر گمان می‌شد آثار آنان که گذر زمان را تاب بیاورند، مهم شده‌اند. اما با ظهور نقد فمینیستی، با آشنایی با آثار غیرغربیان، با فهمیدن رویکردهایی غیر از رویکرد مردِ سفیدپوست، مفهوم «ماندگار» و «بهترین» زیر سؤال رفته است. پس اکنون باید همۀ آثار، خواه از مُردگان باشد یا زندگان، را دوباره از دریچه‌ای نو بیازماییم.

دربارۀ منظم یا بی‌هدف خواندن هم می‌توانم مفصل، و ابلهانه، دودل بمانم. دوست دارم به این اصل منتسب به جان کیج۱۹John Cage چنگ بزنم: اگر بی‌هدفی در ذات کیهان است، کتاب‌خوانی‌مان نیز می‌تواند همین‌گونه باشد؛ تحمیل نظم یعنی مقاومت در برابر طبیعت. این دوگانه البته از قدیم بوده، و اندیشۀ غربی می‌خواسته برای بیچارگانِ درگیرِ ابهام، ساحل آرامش را هدیه کند. مثل سمفونی‌های قرن نوزدهم که پس از هارمونی‌های ناهماهنگ، در یک پایان‌بندی هماهنگ گره‌گشایی می‌شود. این دوگانه، البته خیلی هم استعاری است. مثل آیزا برلین۲۰Isaiah Berlin که در «خارپشت و روباه۲۱The Hedgehog and the Fox (1953)» به نقل از آن شاعر یونان باستان می‌گوید: «روباه بسیار چیزها می‌داند، اما خارپشت یک چیز مهم می‌داند.» یا مثل استعارۀ عنکبوت و زنبور برای نویسندگان (و البته کتاب‌خوانان)؛ عنکبوتی که دقیق دام می‌چیند و زنبوری که از این گل به آن گل می‌پرد. گاهی اوقات احساس می‌کنم باید قدری سامان پیدا کنم. فهرستی از کتاب‌هایی که باید بخوانم می‌سازم. چند ماه یا حتی چند سال بعد، سراغ فهرستم می‌روم و می‌بینم شاید یک‌سومش را خوانده‌ام. در عمق جان از ناکارایی فهرست‌هایم خوشحالم. کسی هم هست که بخواهد یک کتاب‌خوان کار شود؟ وقتی یادم نیست هفتۀ قبل چه خوانده‌ام یا فردا قرار است چه بخوانم، به فکر می‌افتم فهرست‌های بهتری درست کنم و پایبندشان شوم. بعد یادم می‌آید که فراموشی بهتر است. گویا بی‌هدف‌خوانی، تسلیم میل شدن، مؤمنانه‌ترین گونۀ کتاب‌خوانی است.

البته کشف میل هم فی‌نفسه یک خوانش از بدن است. از اساس، خواندن یک عمل بدنی است: عملی که در خواندن اولین کلمات، با همۀ تنش‌ها و زمزمه‌ها، با بدن‌مان در هم می‌آمیزد. ولی چون با شناختن علامت‌ها (شناختن معنای پذیرفته‌شدۀ آنها) شروع می‌شود، به‌غلط فکر می‌کنیم کاری ذهنی است. و همین‌که ذهن از قید این پیچ‌وتابِ کُنش خواندن رها شد، بی‌درنگ میل دوباره کشف می‌شود. اینجاست که یاد می‌گیریم از نو بخوانیم، علامت‌ها و معانی‌شان را تمییز دهیم. دیگر در پیروی از عُرف، متوهم نباشیم.

نقطۀ مقابل ماجرا، خواندن با هدف تأیید دانسته‌هایمان است: مارکسیست‌ها، فرویدی‌ها، فمینیست‌ها؛ آنها که برای تبیین و تقویت ایدئولوژی‌شان می‌خوانند. این‌ها البته نمونه‌های پررنگ ماجراست. هرکسی بیش‌وکم درگیر همین کار می‌شود. این دیگر خواندن نیست، بازنویسی است. کتاب برای ما رُخ نمی‌دهد؛ ما برای کتاب رُخ می‌دهیم. والاترین سند اعتبار کتاب آن است که از پس همۀ حملات برآید و باز دست‌نخورده بماند.

اینجاست که آن تمایز مشهور در نقد ادبی میان متن و پیرامتن۲۲Paratext پدید می‌آید. منتقدان می‌گویند اثر همین که از دست مؤلف خارج شد، «متن» می‌شود. ولی آیا این سفسطه نیست؟ استفادۀ کاسب‌کارانه از کلمۀ «متن» برای قصه و شعر، لحن تنبیه دارد. وقتی از دست کسی عصبانی باشیم، این‌طور رسمی با آن حرف می‌زنیم. مگر رمان یا شعر بودن چه عیبی دارد؟ پارادایم متن و پیرامتن می‌گوید شاید کتاب به‌ظاهر دنبال فلان و بیسار باشد، اما در پس پی‌رنگ آن چیزی دیگری نهفته است. ولی این «متن» و «پیرامتن» برای تحلیل رؤیا و خواب مناسب‌ترند تا نوشتار؛ چون می‌دانیم تصاویر و رویدادهای خواب «واقعاً» منظور اصلی‌اش نیستند. ولی نوشتن که رؤیاپردازی نیست.

یک کتاب‌خوان هدفمند و وظیفه‌شناس، در خوانش «متن‌ها»، نوعی تمرکز را به کار می‌گیرد. شاید خوشایند باشد، اما بازهم یک «کارِ خوشایند» است، از جنس کارهایی که در ساعات روز می‌کنیم. و تند رُخ می‌دهد چون دنبال چیزی می‌گردیم، نه اینکه منتظر باشیم چیزی رُخ بدهد. من هنوز هم یک کتاب‌خوان کُند هستم، ولی وقتی برای مطلع شدن کتاب می‌خوانیم، کتاب به‌سرعت باد ورق می‌خورد.

این روزها بی‌قرارتر هم شده‌ام. چیزی پیرامون موضوعی که گمان می‌کنم برایم جذاب است را برمی‌دارم، و پنج دقیقه بعد خمیازه‌هایم شروع می‌شوند. البته کمتر موضوعی را می‌توان یافت که فی‌نفسه کسالت‌آور باشد؛ زبان، قلمرو کسالت یا سرزندگی است. نویسندۀ خوب از زبان جدیدی استفاده می‌کند، زبان ساکتِ ندای درون؛ و به همین قیاس، آن نِدا که از تخت پادشاهی‌اش به زیر بیاید، اثر نویسنده کسالت‌بار می‌شود، ولو اینکه طرح داستانش هوشمندانه باشد. شاید او در ادا درآوردن موفق باشد، ولی در انعکاس ندای درون نه. مثل حرف‌هایی که چهره‌های تلویزیونی سرهم‌بندی می‌کنند، مثل مقامات سیاسی، که به‌ندرت ندایی اصیل از آنها می‌شنویم.

در ابتدای راه، گمان می‌کردم کتاب‌خوانی زندگی‌ام را دگرگون می‌کند، یا حداقل یادم می‌دهد چگونه زندگی کنم. فهمیدم کتاب‌خوانی چیزهای زیادی یاد می‌دهد، ولی نه آن چیزی که ابلهانه انتظارش را داشتم. اگر هم هیچ کتابی تاکنون هیچ دختری را ویران نکرده باشد، مطمئناً هیچ دختری را هم نجات نداده است. پس برای چه می‌خوانم؟

مطمئناً نه برای انباشت دانش، چون‌که محتوای کتاب‌ها را فراموش می‌کنم. و نه گذران وقت، یا وقت‌کُشی. (این «وقت» است که ما را می‌کُشد.) خواندن مثل بقیۀ تجربیات حسی هم نیست. کلمات برخلاف تصویر که مال چشم است و موسیقی که مال گوش، متناسب هیچ‌یک از اندام‌های خاص انسان نیستند. پیش از آنکه کلمات به جایگاه‌شان برسند، پیش از آنکه بتوانیم بگوییم نویسنده توانسته است خواننده‌اش را ملاقات کند، اتفاقات عصبی پیچیده‌ای رُخ می‌دهند.

شاید هدف، همین ملاقات باشد. البته از زمان شکسپیر و وایلد، مردم به ملاقات نویسندگانی می‌رفته‌اند که زمینه‌ساز لذت‌شان شده‌اند. ولی آن نویسنده، در قیاس با نِدای درونش که در اثر آمده است، مثل آن فاحشۀ تلفنی است که می‌خواهد با حرف‌هایش ما را برانگیزد. مثل صاحب آن صدای پشت تلفن، نویسنده هم مخلوق فانتزی‌های ماست. با خواندن کتاب او، تصویرش را تجسم می‌کنم، که نوعی از وجود است، اما نه وجود متجسم در پیکری که نام او را روی خود دارد.

کتاب، روایت آن نِدای درون، مثل شاهزادۀ پنهان‌شده در جلد قورباغه است که باید با بوسۀ احیاء، به دنیایش بیاوریم۲۳اشاره به داستان شاه‌دخت و قورباغه. شاهزاده‌ای بر اثر جادو به قورباغه تبدیل شده است و اگر بوسه‌ عاشقانه‌ای از طرف شاهدخت دریافت کند، به حالت قبل بازمی‌گردد.. این قدرت‌مان، ما را طلسم می‌کند. و همان‌طور که ما باعث رخ‌دادن کتاب می‌شویم، کتاب هم باعث رخ‌دادن ما می‌شود. یک تعامل، یک بده‌بستان. و در این میانه، بافتی برای تجربه‌هایمان می‌یابیم: هزاران هزار بافت، از زندگی‌های دیگران که به تعبیر شاه لیر۲۴King Lear (1606) William Shakespeare: این پیش‌تر هم رُخ داده، پس من در قلمرو ناشناس نیستم، بلکه نوبت من در این رژه رسیده است.

و این حجم از زندگی یک بچه، برای دیگران زیسته می‌شود. یاد می‌گیریم که می‌خواهند یاد بگیریم، و یادگیری‌مان را نشان دهیم تا ارضا شوند. همۀ چیزهایی که در کودکی خواندم، پشت درهای بسته، روی تختم در میانۀ تاریکی پیرامونم، گویا برای تقاضای استرداد چیزی بود که مال من بود. من فقط و فقط همین کار را برای خودم کردم. این راهی بود تازندگی‌ام را از آنِ خودم کنم.


با ذکر مشخصات این نوشتار به شکل زیر، در نوشته‌های خود از آن بهره بگیرید و دیگران را به خواندن آن تشویق کنید:

شوارتس، لین شارون (۱۳۹۸) خرابِ خواندن: زندگی در کتاب‌ها. فصلنامه مطالعات خواندن. دوره ۱. شماره ۱. پاییز. http://readingandreaders.com/?p=1514

Share

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*