مردی که زیاد کتاب دوست داشت: داستان واقعی یک دزد، یک کارآگاه و دنیای وسواس ادبی

مردی که زیاد کتاب دوست داشت: داستان واقعی یک دزد، یک کارآگاه و دنیای وسواس ادبی

Share

معرفی کتاب | تهیه شده در معاونت برنامه‌ریزی، پژوهش و فناوری اطلاعات / نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور


عنوان: The Man Who Loved Books Too Much: The True Story of a Thief, a Detective, and a World of Literary Obsession

نویسنده: Allison Hoover Bartlett | ناشر:Riverhead Books |سال نشر:  ۲۰۰۹ | تعداد صفحات: ۲۷۴


 مقدمه

این داستان در دنیای دلالان و کلکسیونرهای کتاب‌های کمیاب می‌گذرد تا ماجرای واقعی یک دزد بدنام کتاب، قربانیانش و مردی که مصمّم به گرفتن اوست را روایت کند. اکثر دزدان برای منفعت مالی مرتکب سرقت می‌شوند، اما گیلکی (Gilkey) از سَر عشق به کتاب‌هاست که آنها را می‌دزد. بارتلت در مقام یک روزنامه‌نگار، پا به این دنیا می‌گذارد تا گیلکی را بهتر درک کند. شخصیت اصلی دیگر داستان، سندرز (Sanders) است: یک دلال کتاب با شمّ پلیسی که می‌خواهد گیلکی را گیر بیاندازد که چندصد هزار دلار کتاب دزدیده است. بارتلت، در مقام روزنامه‌نگاری که ماجرا را دنبال کرده است، با هر دو شخصیت دوست شده و درگیر تلاش برای کشف گنجینه‌ای مخفی می‌شود: یکی از باشکوه‌ترین کتابخانه‌های شخصی که البته از طریق سرقت ایجاد شده است.

خلاصه

مؤلف به تصادف کتابی کم‌یاب و قدیمی به دست می‌آورد که نوشته‌ای روی آن است که می‌گوید باید به صاحب اصلی‌اش برگردانده شود. بارتلت در مسیر بازگرداندن کتاب به صاحب اصلی، وارد دنیای کتاب‌های کم‌یاب می‌شود و اینجاست که با یک سارق این اجناس آشنا می‌شود: گیلکی تعداد زیادی کتاب‌های کم‌یاب را در اوایل دهۀ پیشین میلادی دزدیده است. طریقۀ دزدی او، سفارش دادن آنها به صورت تلفنی و پرداخت مبلغ از طریق اطلاعات شماره‌های کارت‌های اعتباری است که این اطلاعات را سرقت کرده است. سندرز که خود دلال کتاب و مسؤول امنیتی یک انجمن کتاب‌فروشان است، شیوۀ کار گیلکی را به سایر کتاب‌فروش‌ها اطلاع می‌دهد. یک‌روز گیلکی سر قرار دریافت یکی از این کتاب‌های خریداری‌شده به روش غیرقانونی، دستگیر می‌شود. مؤلف چندین بار با او مصاحبه می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که او کتاب‌ها را به خاطر جایگاهی که برای کلکسیونرشان می‌آورند می‌دزدد و احساس گناه یا شرم هم نمی‌کند. گیلکی نهایتاً از زندان آزاد می‌شود و گویا دوباره به کتاب‌دزدی روی می‌آورد.

طرح 

 به گفتۀ نویسنده، یک کتاب قدیمی روی میزش قرار دارد، و یادداشتی روی آن است که می‌گوید این کتاب از کتابخانۀ یک کالج گرفته شده و امانت‌گیرنده هنگام نقل‌مکان به اشتباه آن را همراه برده است و باید برگردانده شود. این کتاب چهارصدساله حاوی دستورات پزشکی برای انواع و اقسام مشکلات بدنی و بیماری‌هاست. نویسنده به دنبال کتابخانۀ اصلی مالک اثر می‌گردد، اما در حین جستجوهای خود با داستان‌های سرقت کتاب‌ها برخورد می‌کند؛ و بویژه داستان کن سندرز (دلال کتاب‌های کم‌یاب) که سه سال است دنبال جان گیلکی (موفق‌ترین دزد کتاب) می‌گردد. نویسنده می‌نویسد که: «من باید او را پیدا می‌کردم.»

فصل ۱: نویسنده به نمایشگاه کتاب‌های عتیقۀ نیویورک در سال ۲۰۰۵ رفته است تا ضمن سرک کشیدن به حال‌وهوای دلالان و مشتریان این‌جور کتاب‌ها، با کن سندرز دیدار کند. سندرز ماجرای آشنایی‌اش با گیلکی را تعریف می‌کند و می‌گوید او مثل پروانه که جلب شمع می‌شود، به این‌جور نمایشگاه‌ها جذب می‌شود. در این فصل او انواع و اقسام داستان‌های مربوط به دزدی‌ها، ماهیت کتاب‌های کم‌یاب و … را از زبان حاضران نمایشگاه و گاه بنا به تحقیقات خودش بیان می‌کند. سندرز قبلاً فهمیده است گیلکی مدتی را در زندان ایالتی سن‌کوئنتین گذرانده است. ولی سندرز نمی‌دانست که او دوباره به زندان افتاده است. بارتلت نامه‌ای برای او می‌نویسد تا گیلکی را تشویق به صحبت دربارۀ کارهایش بکند. گیلکی پس از چند هفته پاسخ مثبت می‌دهد.

فصل ۲: گیلکی نامۀ دومی برای بارتلت می‌نویسد و او را بیشتر به ملاقات تشویق می‌کند. بارتلت به دیدن او می‌رود. گیلکی داستان اولین سرقت کتابش و جزئیاتی از زندگی‌اش را برای او تعریف می‌کند. گیلکی از اینکه مردم او را کلکسیونر کتاب‌های کم‌یاب بدانند، خوشش می‌آمده است. گیلکی در این دیدار سی‌دقیقه‌ای از انگیزۀ اقتصادی دزدی‌اش هم می‌گوید. این دیدار تمام می‌شود.

فصل ۳: پس از آزادی گیلکی، او و بارتلت در یک کافه قرار ملاقات می‌گذارند. گیلکی از فانتزی خودش می‌گوید، از اولین مجموعۀ کمیک‌هایی که جمع می‌کرده است: شخصیت (Richie Rich)؛ ثروت و دست‌یابی بی‌زحمت به هرآنچه می‌خواهد. از اولین دزدی‌اش از مغازه‌ای می‌گوید که با خانواده رفته بود، و اینکه خانواده او را سرزنش یا تنبیه نکردند. سپس ماجرای اولین سرقت با روش ابتکاری‌اش را تعریف می‌کند: در سال ۱۹۹۶ که همراه دوستش بود، رسیدِ یک خرید یک کارت اعتباری را پیدا می‌کند و از طریق اطلاعات آن، تلفنی سفارش یک ساعت، یک پیتزا و یک پوستر را می‌دهد. این دوست گویا پدر گیلکی است. او و پدرش به یک نمایشگاه می‌روند، سه کتاب را انتخاب می‌کنند، و با چک بی‌محل و کارت‌های اعتباری که از سقف خریدشان گذشته پولش را می‌دهند، و با موفقیت خارج می‌شوند. بعداً از چک بی‌محل برای خرید ارز استفاده می‌کند که گیر می‌افتد و بازداشت می‌شود، سپس برای پرداخت باخت‌های قمارش چک می‌کشد که دوباره بازداشت می‌شود. زندان برای او عادی می‌شود؛ انگار که دیگر وقت زیادی ندارد.

فصل ۴: در ابتدای فصل، داستان ورود سندرز به قصه را در سال ۱۹۹۹ می‌شنویم. سندرز عضو یک شعبه از انجمن کتاب‌فروش‌های عتیقه است که دفتر مرکزی قصد انحلالش را دارد. سندرز رأی مخالف می‌دهد. سپس به دفتر مرکزی دعوت می‌شود و در آنجا رییس بخش امنیت انجمن می‌شود تا به سرقت‌ها رسیدگی کند. او سیستم تلفنی و سپس سیستم ایمیلی را برای اطلاع‌رسانی کتاب‌های سرقتی راه‌اندازی می‌کند. اینجا به داستان گیلکی می‌رسیم که در یک فروشگاه بزرگ (ساکز) استخدام می‌شود و می‌فهمد اطلاعاتی که مشتریان برای باز کردن حساب اعتباری می‌دهند به درد تقلب‌کاری یعنی خرید کتاب می‌خورد.

فصل ۵: اینجا به اولین ملاقات بارتلت با سندرز می‌رسیم، در فروشگاه کتاب‌های کم‌یاب او. سندرز ماجرای «پسر صاحب جاگوار قرمز» را به تفصیل تعریف می‌کند که چطور با خرید تقلبی و سپس فروش کتاب‌های کم‌یاب، کار می‌کرده است. اینجا قدری با طرز کار سندرز در حرفه‌اش آشنا می‌شویم و از داستان زندگی‌اش می‌شنویم، از اینکه چطور به شغل کتاب‌فروشی رسیده است، و از اینکه چرا با این شور و هیجان کتاب‌دزدها را دنبال می‌کند.

فصل ۶: گیلکی و پدرش در آستانۀ سال نو در هتل مجللی در بورلی‌هیلز نشسته‌اند و گیلکی می‌خواهد پولی دست‌وپا کند تا به رؤیایش جامۀ عمل بپوشاند. او در آن محلۀ ثروتمند و مغازه‌هایش گشت می‌زند. او یک کتاب را با اطلاعات قلابی کارت اعتباری می‌خرد. این همان زمانی است که سیستم ایمیلی سندرز راه افتاده است. و می‌فهمیم گیلکی کتاب‌های قربانی‌اش را از «فهرست کتابخانۀ مدرن» انتخاب می‌کند چون می‌خواهد به خاطر کلکسیون‌اش ستوده شود. گیلکی توجیه اخلاقی‌اش برای این سرقت‌ها را برای بارتلت تعریف می‌کند: او خواهان کتاب‌های کم‌یاب است که نظم غیرمنصفانۀ دنیا مانع از تحقق آرزویش شده است. او از یک هتل، با اطلاعات یک رسید، یک کتاب را به صورت تلفنی می‌خرد و به متصدی فروشگاه می‌گوید که کسی را برای دریافت آن می‌فرستد، سپس خودش می‌رود و کتاب را می‌گیرد. و همین رویه را ادامه می‌دهد. یکی از آن سرقت‌ها به اطلاع سندرز می‌رسد. به تدریج ظرف چند ماه، تعداد گزارش‌های اعضاء انجمن مبنی بر سرقت در کالیفرنیای شمالی بیشتر و بیشتر می‌شود. در نوامبر ۲۰۰۰، گیلکی دوباره به استخدام همان فروشگاه (ساکز) درمی‌آید. اینجا به طور مفصل از یکی دو کلکسیونر کتاب و سازوکار این صنعت می‌خوانیم. دوباره به سراغ گیلکی می‌رویم که کسب‌وکار موفقی دارد اما افسر مسؤول پروندۀ عفو او سراغش می‌رود و می‌گوید بنا به مفاد عفو مشروطش، باید کار در ساکز را کنار بگذارد و به همان منطقه‌ای برود که قرار بوده در آن بماند. گیلکی یک چک بی‌محل می‌کشد، پلیس مطلع می‌شود، و شش ماه و نیم زندان برای اومی‌بُرد. گیلکی این‌گونه تصمیم می‌گیرد وارد جنگ شود: جنگی که هدفش، کتاب‌های کم‌یاب است.

فصل ۷: چهار ماه مانده تا مدت زندان گیلکی شروع شود. او با همکاری پدرش، دوباره با همان شیوۀ سرقت اطلاعات کارت اعتباری و خرید تلفنی، یک کتاب به ارزش ۲۵۰۰ دلار می‌خرد که پدرش از فروشنده تحویل می‌گیرد. یک ماه بعد، صاحب کارت اعتباری با فروشگاه تماس می‌گیرد و متصدی فروشگاه هم به سندرز خبر می‌دهد. گیلکی باز هم به این‌طور خریدها ادامه می‌دهد. چندین صفحه در این قسمت به شرح روحیۀ کلکسیونرها اختصاص یافته است. بعد، می‌بینیم که سندرز ماجرای سرقت کارت اعتباری را برای افراد صاحب این حرفه فرستاده است. گیلکی دامنۀ سرقت‌هایش را به نواحی بیشتری گسترش می‌دهد تا شک پلیس به یک منطقۀ خاص و یک الگوی خاص جلب نشود. بالاخره زمان زندان رفتن برای آن چک بی‌محل می‌رسد و پس از آن دوباره در ساکز استخدام می‌شود. گیلکی مشغول همان سرقت‌ها می‌شود. در ژانویۀ ۲۰۰۳، او با اسم یک صاحب کارت اعتباری یعنی هاوکینز به کِن لوپز در ماساچوست زنگ می‌زند و سفارش یک کتاب را می‌دهد و سپس می‌پرسد که آیا این کتاب جعبۀ صدفی دارد یا نه؟ لوپز یادش می‌آید که چند ماه قبل کسی به اسم مائد زنگ زده بود و تقاضای مشابهی داشت هرچند آن کارت اعتباری پذیرفته نشده بود. و ماجرای مشابه مائد با یک همکار هم یادش می‌آید. لوپز به سندرز خبر می‌دهد، سندرز هم پلیس را خبر می‌کند. اینجا با کارآگاه مانسون آشنا می‌شویم که درگیر ماجرای این سرقت‌ها بوده است. یک عملیات پنهانی انجام می‌شود تا سارق گیر بیافتد. گیلکی آدرس یک هتل را برای ارسال محموله فرستاده بود، و زمانی که برای دریافت آن می‌رود، پلیس او را دستگیر می‌کند. گیلکی می‌گوید که کسی ۲۰ دلار به او داده تا این بسته را تحویل بگیرد و برایش ببرد. پلیس می‌گوید که دستبندت را باز می‌کنیم، و سراغ همان فرد برو و او را به ما نشان بده. طبعاً کسی پیدا نمی‌شود. سپس به خاطر خطای گیلکی در ذکر دو نام برای صاحب محموله، و پیدا کردن یک کارت تلفن در جیبش که از طریق آن با لوپز تماس گرفته بودند، کارآگاه مانسون ماجرا را کشف می‌کند. گیلکی بازداشت می‌شود.

فصل ۸: پلیس و سندرز در تلاش‌اند تا قربانیان گیلکی را پیدا کنند. چندین صفحه از این فصل به ماجرای فروش اقلام تقلبی مثل نسخه‌های چاپ‌اول امضاءشده و امثال آن از جمله نقش تسهیل‌گر اینترنت اختصاص  دارد. مشکلی که آنها برای گیر انداختن گیلکی داشته‌اند این بوده که او کتاب‌هایش را روی eBay یا وب‌سایت‌های دیگر نمی‌فروخته است. گیلکی با وثیقه از زندان بیرون آمده بود، و مشمول عفو مشروط می‌شد. سندرز به نمایشگاه کتاب‌های عتیقۀ کالیفرنیا رفته است، و گیلکی هم آنجا آمده تا کتاب‌های دزدی‌اش را بفروشد تا پول برای گرفتن وکیل جور کند. گیلکی موفق به فروش کتاب نمی‌شود و بی وکیل به دادگاه می‌رود. دادگاه تا یک‌سال به تعویق می‌افتد. یک‌سال آزادی همراه با پرداخت وثیقه. یک تقاضای مشکوک خرید برای یک فروشنده می‌رسد، که به سندرز خبر می‌دهد. سندرز از کارآگاه مانسون می‌خواهد با افسرانش برای دستگیری گیرندۀ آن محموله به هتل آدرس‌داده‌شده بروند. کسی پیدایش نمی‌شود. خبر می‌رسد که گیلکی با نام واقعی‌اش قصد فروش چند کتاب را داشته است، و آدرسی در «جزیرۀ گنج» را به عنوان محل اقامت داده است. سندرز به مانسون خبر می‌دهد ولی او قصد دنبال کردن ماجرا را ندارد، چون به نظرش آدرس تقلبی است. ولی چند روز بعد که با حکم تفتیش به محل می‌رود، می‌بیند که آنجا واقعاً محل اقامت گیلکی است و مجموعه‌ای از اقلام سرقتی در آنجا پیدا می‌شود. گیلکی به دادگاه می‌رود و وثیقۀ او به ۲۰۰ هزار دلار افزایش پیدا می‌کند. شواهد علیه گیلکی زیادند، و یکی از فروشندگان نیز پدر او را به عنوان کسی که کتاب را دریافت کرده است، شناسایی می‌کند. حکم سه سال زندان برای او صادر می‌شود. او قرار است نیمی از این مدت را در زندان طی کند. میل به تسویه‌حساب در او تشدید می‌شود.

فصل ۹: بارتلت چند ماه پس از آزادی گیلکی او را ملاقات می‌کند. گیلکی پذیرفته است که بارتلت در یکی از عملیات‌هایی که او برای شناسایی قربانی انجام می‌دهد، همراهش شود. نویسنده به طور مفصل گفتگوها و حال‌وهوای رفتار گیلکی در فروشگاه و با فروشنده و نحوۀ انتخاب کتاب هدف را توضیح می‌دهد.

فصل ۱۰: سندرز به بارتلت می‌گوید که همراهی بارتلت با گیلکی در آن ماجرا، چقدر برایش آزارنده بوده است. در اینجا روایت‌های متعددی از دزدی‌های کتاب‌ها، نحوۀ برخورد سهل‌گیرانۀ دادگاه با آنها و امثالش را می‌شنویم، بعلاوۀ مثال‌های تاریخی از ماجرای کتاب‌های کم‌یاب. همچنین ماجرای بیرون انداختن گیلکی از یک فروشگاه را می‌خوانیم که کارمندش او را شناسایی کرده است، و بارتلت می‌گوید مشکوک است که شاید گیلکی قصد دزدی از کتابخانه‌ها را داشته باشد. بارتلت برای حفظ رابطه‌اش با گیلکی و ساندرز، تصمیم می‌گیرد کمتر دربارۀ جزئیات ماجراها حرف بزند.

فصل ۱۱: بارتلت با ذکر خاطره‌ای از ماجراهای قدیم سندرز که برایش گفته است، می‌گوید که ذهنش درگیر یک چیز شده است: داستان‌های اساساً متفاوت زندگی سندرز و گیلکی، و علت اشتیاق گیلکی به کتاب و اشتیاق سندرز به گیر انداختن او. نویسنده قدری دربارۀ روان‌کاوی کلکسیونرها و تاریخ ماجرا حرف می‌زند. بارتلت قرار ملاقاتی با گیلکی دارد، اما گیلکی جواب تماس او را نمی‌دهد تا اینکه از زندان با او تماس می‌گیرد و می‌گوید به خاطر فروش یک کارت‌پستال سرقتی، به زندان افتاده است. گیلکی به بارتلت می‌گوید هنوز هم کتاب‌هایی برای او مانده است که در یک حراجی نگه داشته تا پس از تمام شدن قیل و قال ماجرا، بفروشد. گیلکی برای او می‌گوید که با کارت اعتباری خودش چند کتاب کم‌یاب خریده اما بعد مدعی شده که کارتش گم شده و بدین‌ترتیب پولی برای آنها نداده است. مؤلف می‌گوید که مردد می‌ماند آیا باید این اطلاعات را به مقامات یا قربانیان برساند یا خیر؟ در ادامه، بارتلت مقادیری در وصف کتاب، شیءبودگی آن و مسائلی از این قبیل، و ارتباط خودش با مقولۀ کتاب، می‌نویسد.

فصل ۱۲: گیلکی که آزاد شده است، و راه به کتاب‌فروشی‌های محبوبش ندارد، وقتش را در کتابخانه‌ها می‌گذراند تا دور و بَر کتاب‌ها باشد. او تصمیم گرفته است چاپ‌اول کتاب‌های برندگان جایزۀ نوبل را جمع کند. او در دیدار با مؤلف، یکی از آنها را به بارتلت نشان می‌دهد و می‌گوید خریده است اما برچسب کتابخانه دارد. بارتلت از او می‌پرسد که کتاب‌هایش را کجا گذاشته است، و او پاسخ روشنی نمی‌دهد هرچند بارتلت احساس می‌کند او مایل است برایش حرف بزند. مؤلف به نقل از دلال‌های کتاب، ماجرای کشفیات عجیب و غریب گنجینه‌های کتاب را تعریف می‌کند. گیلکی هم یک نمونۀ دیگر از روش‌های سرقت کتاب با کارت اطلاعات را در عمل به او نشان می‌دهد هرچند اجرا نمی‌کند. و از فرصت‌های عالی مشابه برایش حرف می‌زند، و البته سرقت‌هایی که گویا کسی از آنها خبر ندارد.

فصل ۱۳: بارتلت چند هفته از گیلکی بی‌خبر می‌ماند. با زندان تماس می‌گیرد که ببیند آیا بازداشت شده یا نه، که می‌گویند بازداشت نشده. بالاخره گیلکی با او تماس می‌گیرد و قرار ملاقات را می‌پذیرد. گیلکی، مثل بارتلت، در این فکر است که کتابی که بارتلت می‌نویسد باید چطور تمام شود. بارتلت به خانۀ پدری گیلکی سر می‌زند. پس از توصیفات فراوان، خانوادۀ گیلکی او را به اتاق‌خواب گیلکی می‌برند و در یک قفسۀ لباس را برایش باز می‌کنند که پر از کتاب است. بارتلت جرأت نمی‌کند کتابی را بردارد تا ببیند آیا جزء آن گنجینۀ سرقتی است یا نه، چون مردد است که دانستن این مسأله چقدر مسؤولیت بر دوش او می‌گذارد. او مدتی بعد به دیدار گیلکی می‌رود که سرقتش از کتابخانه‌ها را برایش اعتراف می‌کند. بارتلت برای اینکه بداند مسؤولیتش چیست، از رفقای وکیلش پرس‌وجو می‌کند و آنها می‌گویند او مسؤولیت قانونی خبر دادن جرایم را ندارد مگر اینکه این جرایم کسی را به خطر فیزیکی انداخته باشند یا بیاندازند. ولی مسؤولیت اخلاقی چطور؟ بارتلت می‌نویسد: «تفاوت میان مسؤولیت قانونی و اخلاقی همان‌قدر مبهم شده بود، که نقش من به عنوان ناظر تا شریک داستان گیلکی.» بارتلت با اف‌بی‌آی تماس می‌گیرد تا قدری دربارۀ سرقت کتاب پرس‌وجو کند، که آنها می‌گویند پس از پنج سال ماجراهایی از جنس سرقت کتاب‌ها مختومه می‌شوند. یادش می‌آید که گیلکی چهار ماه پس از مهلت مختومه شدن یکی از آن پرونده‌ها، ماجرا را برای او گفته است. آیا او زرنگ‌بازی درآورده یا شانس آورده؟ فصل با این پرسش خاتمه می‌یابد.

فصل ۱۴: بارتلت با گیلکی دیدار می‌کند و از او می‌پرسد که آن اعترافش به سرقت پس از مهلت مختومه شدن پرونده، از سر زرنگی بوده یا خوش‌شانسی؟ بنا به پاسخ گیلکی، گویا او خوش‌شانس بوده و از گذشت مهلت مختومه شدن این پرونده‌ها بی‌خبر بوده است. در این بخش، بارتلت به تفصیل از برداشت خود از شخصیت، هویت و انگیزه‌های گیلکی حرف می‌زند: مردی که گویا با سرقت کتاب‌ها می‌خواست خودش را فرهیخته نشان دهد، واقعاً تلاش می‌کرد فرهیخته شود. و سپس بارتلت دربارۀ خودش و تأثیر گیلکی بر خودش می‌گوید. در نهایت، بارتلت از گیلکی می‌پرسد که نظرش دربارۀ انتشار چنین کتابی دربارۀ سرگذشت و زندگی‌اش چیست؟ گیلکی ابتدا به مسائل قانونی اشاره می‌کند و اینکه نباید جزئیاتی در آن باشد که او را از لحاظ حقوقی به مخاطره بیاندازد، و به تأثیر آن بر آیندۀ شغلی‌اش اشاره می‌کند. اما بعد، می‌گوید که این ماجرا می‌تواند یک گزینۀ جذاب و پرافتخار هم پیش رویش بگذارد: «می‌توانم رمان پلیسی بنویسم دربارۀ یک قاتل سریالی که مجذوب شعر است. و اف‌بی‌آی برای یافتن قاتل باید سراغ کارشناس‌ترین آدم این عرصه برود، کسی که همۀ روش‌های سرقت کتاب‌های کم‌یاب را بلد است. و این‌طوری او به کتاب‌های نایاب‌تری دست پیدا می‌کند، کتاب‌هایی که دست هیچ‌کس به آنها نمی‌رسد. یعنی با اف‌بی‌آی همکاری می‌کند تا به آن تک‌کتاب نایاب برسد. شاید در کتابخانۀ کنگره باشد، یا یک کتاب خاص مخفی. مثلاً روزنوشت‌های ماجرای قتل جی‌اف‌کندی. شاید هم پایان غافلگیرکننده داشته باشد. اکنون که او دستش به کتاب رسیده است….» گیلکی یک لحظه مکث می‌کند و بعد جملۀ آخرش را می‌گوید: «شاید هنوز هم یک دزدم. نظرت چیست؟ صادقانه نظرت چیست؟»

دربارۀ کتاب

نویسنده با ترکیبی از تعلیق و طنز و جزئیات روشن‌گر و جذاب دربارۀ بازار کتاب‌های کم‌یاب، نه فقط نحوۀ اجرای حقه‌های گیلکی و محل اختفای آثار غارت‌شده را توضیح می‌دهد، بلکه عشق‌ورزی به کتاب‌ها، جاذبۀ کلکسیون درست کردن از آنها و وسوسۀ دزدی‌شان را شرح می‌دهد.

گیلکی شخصیتی خودشیفته و جامعه‌گریز دارد که عمدتاً اما نه منحصراً کتاب می‌دزدد. او بویژه به سرقت نسخ اول کتاب‌ها علاقمند است چون ارزش ویژه‌ای دارند: هم ارزش مادی و هم ارزش معنوی به عنوان نماد جایگاه اجتماعی-اقتصادی و قدری هم فرهنگی فرد. او که در دوران رشدش با مشکلات متعددی دست و پنجه نرم کرده است، می‌خواهد قواعد خود از انصاف و حق را بر دنیا حاکم کند و اهمیتی نمی‌دهد که کردارش چه تأثیری بر دیگران داشته است. به همین خاطر، او برای آنکه کتابخانۀ مطلوبش را به دست آورد، به سرقت روی می‌آورد. او دلالان کتاب‌های کم‌یاب را مقصر اصلی آن می‌داند که خودش از چنین گنجینه‌ای بهره‌مند نیست، هرچند از علت علاقۀ خاص او به «کتاب» چندان سردرنمی‌آوریم. تصویری که برخی جاها به ذهن خواننده می‌آید، یک معتاد به سرقت است: کسی که به سرقت کالای خاصی معتاد شده است بی آنکه آن کالا دیگر موضوعیت جدی داشته باشد. گیلکی عاشق کتاب است، اما خودِ «کتاب» به عنوان یک اُبژه، نه به خاطر محتوای اندیشه‌ای که در آن نهفته یا لذتی که از خواندنش می‌برد (حتی چندان نشانه‌ای از اینکه او «کتاب می‌خواند» هم در دست نیست). در قسمتی از کتاب، مؤلف به نقل از والتر بنیامین می‌نویسد: «مالکیت، صمیمانه‌ترین رابطه‌ای است که فرد می‌تواند با اشیاء داشته باشد. نه اینکه آنها در او زنده شوند؛ اوست که در آنها زنده می‌شود.» این شاید یکی از بهترین اشاره‌های کتاب به شخصیت گیلکی باشد.

او گاهی اوقات پول کتاب‌های سرقت‌شده را برای یکی دو روز تعطیلات تجملی خرج می‌کند. باور ماجرا سخت است که او کتاب‌ها را به خاطر عشق می‌دزدد؛ چون آن‌قدری که از گیلکی می‌فهمیم، او برای هدف نهایی‌اش (خواه بهره‌مندی مادی یا ارضاء عقدۀ درونی برای کسب جایگاه نمادین) می‌توانست هر چیز ارزشمند دیگری را بدزدد. روش غالب دزدی او هم یادداشت اطلاعات کارت‌های اعتباری دیگران و استفاده از آنها، و گاه نوشتن چک‌های بی‌محل است. او یک‌بار در جوانی به تشویق یک هم‌دست که گویا پدرش بوده است، از شمارۀ کارت اعتباری روی یک رسید خرید برای سفارش چند قلم جنس استفاده می‌کند و این شیوه در ذهنش می‌ماند. لذا از لحاظ تعلیق پلیسی، روش سرقت او جذابیت چندانی ندارد.

سان‌فرانسیسکو کانون اصلی رخدادهای این کتاب است: نمایشگاه‌ها، کتاب‌فروشی‌ها، حتی ساختار اجتماعی و اقتصادی این ایالت، زندان‌هایش و… خرده‌داستان‌های متعدد دیگری هم از دزدان مشابه کتاب‌ها روایت می‌شوند (مثلاً رایان، «پسر صاحب جاگوار قرمز»، که به سرقت نسخه‌های قدیمی Book of Mormon  علاقمند است و از خانواده‌ای ثروتمند است. او با یک حلقۀ مواد مخدر حشر و نشر دارد و پس از آنکه توسط سندرز گیر می‌افتد، با پذیرفتن رفتن به برنامه‌های ترک اعتیاد و بازتوان‌بخشی، از گذراندن زندان معاف می‌شود). نویسنده، قدری از تاریخ کتاب‌ها در فرهنگ‌های دیگر می‌گوید، حکایت‌هایی که دربارۀ کتاب‌های محبوبش شنیده است را نقل می‌کند، برخی کتاب‌فروش‌هایی که دیده است را توصیف می‌کند، و قدری از عشاق و سارقان معروف کتاب‌ها می‌گوید. بخشی از محتوای کتاب، معرفی قدرتمندی از خُرده‌فرهنگ رایج میان افراد درگیر در حلقۀ علاقمندان کتاب‌های کم‌یاب است که حتی واژگان رایج میان آنها را هم معرفی می‌کند.

داستان کتاب‌دزد و سازوکار صنعت کتاب‌های کم‌یاب، جذاب‌اند. مؤلف حضور پررنگی در داستان دارد. بخش‌های قابل توجهی از متن به تحقیقات او، مصاحبه‌هایش، درون‌نگری‌های اخلاقی‌اش و امثال آن اختصاص یافته‌اند. گاهی اوقات احساس می‌شود که کتاب بیشتر دربارۀ مؤلف است تا آن دزد و آن کارآگاهِ خودخوانده. در کل، قصد خودنمایی پررنگ مؤلف احساس می‌شود که به نمادین‌ترین شکل یعنی حضور او به عنوان یک شخصیت یا حتی اصلی‌ترین شخصیت در داستان، به خواننده تحمیل می‌شود. درگیری‌های ذهنی این روزنامه‌نگار برای کشف آنچه در سر گیلکی می‌گذرد، بیشتر به یک روان‌کاوی شبیه‌اند تا گزارش مستند؛ و به همین‌خاطر شاید کتاب برای علاقمندان به روان‌کاوی جُرم جذاب‌تر باشد تا شیفتگان کتاب.

یک مضمون روان‌کاوی مهم دیگر که در سرتاسر کتاب دیده می‌شود، و شاید نخ تسبیح اصلی محتوا باشد، روان‌شناسی کلکسیونرهاست: هم به طور کلی، و هم کلکسیونرهای کتاب‌های کم‌یاب به طور خاص.

به خاطر دغدغه‌ای که مؤلف در کشف پستوهای ذهنی گیلکی دارد، به نوعی همکار او در جرم و جنایت می‌شود چنانکه سرقت یا تقلب گیلکی را گزارش نمی‌دهد و به همین خاطر خواننده انتظار دارد که به کشف محل اختفای کتاب‌ها نیز کمکی نکند. در یک‌جای کتاب، بارتلت همراه گیلکی به صحنه می‌رود تا اطلاع دست‌اول از نحوۀ کار او به دست آورد و سپس چندین پاراگراف را به تأمل دربارۀ اخلاقی بودن یا نبودن کارش اختصاص می‌دهد هرچند در نهایت از این تأمل می‌گذرد (مشابه این تأمل اخلاقی را جای دیگری دارد که با خود فکر می‌کند اگر گیلکی نزد او به یک سرقت کشف‌نشده اعتراف کرد، چه باید بکند؟). شاید به همین خاطر است که وقتی سندرز از کردار غیرموجه بارتلت باخبر می‌شود، به تدریج از داستان کنار می‌رود.

شاید اگر قدری جزئیات مفصل‌تر دربارۀ سایر انواع وسوسۀ کتاب‌های کم‌یاب به این روایت افزوده می‌شد، عنوانی مثل «دنیای کتاب‌های کم‌یاب» بهتر می‌توانست محتوای کتاب را منعکس کند. به هر روی، این کتاب نه یک رمان، که یک یادداشت ژورنالیستی طولانی است که خواندنش خالی از لطف نیست.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*